زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... بای بای شیر شیر مامان ...

1392/9/1 16:48
نویسنده : مامان رادين
321 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

وَالوَالِداتُ یُرضِعنَ اَولادَهُنَّ حَولَینِ کامِلَینِ لِمَن اَرادَ اَن یُتِمَّ الَّرضَاعَـةَ

.

.

مادران فرزندان خود را دو سال تمام شیر دهند، برای کسی که میخواهد شیر دادن را کامل کند

 

                                                                                                                       "سوره بقره، آیه ٢٣٣"

 

چه زود گذشت ...

انگار همین دیروز بود..

انگار همین دیروز بود که برای اولین بار به یه موجود ضپعیف که قدرت مکیدن  اونقدر پایین بود ، با تمام حس مادرانم شیر دادم ...

چقدر واسه اینکه زودتر از اتاق نوزادان بیارنت پیشم تابهت شیر بدم بی تاب بودم ...

چقدر دلتنگ شدم از فاصله برای اولین بار دیدنت تا دیدار مجددم با تو ...

.

.

.

و بعد از گذشتن خستگی های این چندین ماهم از شیر دادن به تو ...

حالا بازم دلتنگ شدم ..

دلتنگ در آغوش کشیدنت و دوباره شیر دادنت ...

تا بوده و هست ،آدم همینطوره، که قدر داشته هاشو بعد از از دست دادنشون بفهمه ...

چه حس خوبی بود از اینکه بهت آرامش می دادم ..

تموم شد این حس قشنگ...

پسر گلم از سه ماه قبل تولدت مدام بهت میگفتم و کم کمک بهت آمادگی می دادم که قراره از تولدت به بعد با شیر شیر مامان بای بای کنی

اولش با شوخی شروع شد و شوخی شوخی جدی شد ...

روزهای اول بهت میگفتم :"باید بگی شیر شیر مامان بای بای ، شیر شیر گاو سلام "...

و تو هم بعد از خوردن شیر شیر مامان میگفتی :"شیر شیر مامان بای بای "و وقتهایی که شیر گاو میخوردی میگفتی :" شیر شیر گاو سلام" ...

خوب اون ایام یکم حریص شده بودی و فهمیده بودی که خبری مرتب شیر میخاستی ، با کوچکترین بی توجهی بهت میومدی میزدی بهم و میگفتی شیر شیر مامان

دیگه ساعت تنهایی برام نیزاشتی و نمی خواستی بهم مجال تنهایی بدی ...

تا تو شرایطی بودم که کمی با خودم خلوت میکردم و به کارهای مورد علاقم میرسیدم ، زودی بهونه شیر شیر مامان میگرفتی

گاهی از دستت عصبانی و گاهی هم کلافهمیشدم ...

 

اما خوب نم نم  سرتو مشغول کارهای دیگه کردم و وعده های شیرتو کم کردم ...

بیشتر شیر گاو میدادم ، اما همچنان موقع خواب باید خواب اورت میشدم ...بعد رسیدیم به مرحله بعد

عادت داشتی تا اونقدر شیر بخوری تا خوابت ببره ، تو این مرحله شیر رو کمی بهت میدادم و بعد میزاشتم خودت برا خوابیدن تلاش کنی ...

یه روزهایی هم گولت میزدم که مامان خیلی خوابم میاد و باید این دفعه بدون شیر بخوابی ...

مرحله بعدی هم دادن شیر گاو موقع خواب بهت بود ...

 

 

 

تا بلاخره روز تولدت که میگفتم رسید از دو روز بعدش تا میگفتی شیر به بابایی میگفتم :"بابایی بد نیست پسر به این بزرگی بازم شیر شیر مامان بخوره ؟"

بعد بابایی لبشو گاز میگرفت و تو هم یکم میخوردی و بهد با خنده رها میکردی ...

مرحله بعدی هم که خیلی مؤثر بود گفتن قصه بود ...

قصه بز بز زنگوله پا  ...

گاهی برا آروم کردنت تو شرایطهای مختلف روزی 10 بار این قصه رو میگفتم تا جاییکه این طوری میشدم سبز

حالم از هر چی شنگول و منگول و ... بهم میخوره ...

این قصه هم شد قصه بزی و تا به بن بست میرسیدیم میگفتی :"مامانن قیصته بزی"

و اما اخرین مرحله که در حرکتی ضربتی رخ داد...

شنبه صبح 25 آبان 92 برای همیشه با شیر شیر مامان وداع کردی ...

و من نمیدونستم که این آخرین شیردهیم هست به اولین و شاید تنها حاصل عمرم  اوهناراحت...

یه روز و نیم مقاومت کردی و فقط یه بار سراغشو گرفتی ، البته نه از ناراحتی...

ظهر دو روز بعد بازم خواستی و تقریباً مصر بودی و چند باری حواستو پرت کردم ، اما می خواستی ...

دیگه بعد از یه روز و نیم دلم نیومد دوباره با احساساتت از نو بازی کنم و با توکل به خدا از چسب استفاده کردم ...

تو خونه یه چسب بود و وقتی گفتم اوخ شده چسب زدم :" فقط گفتی اوخخخخ ، جسب !!!!"

از اون به بعد دلت میخواست فقط چسب رو ببینی و دیگه شیر نخواستی ...

یه یه روزی هم این طوری گذشت ...

برا همه توضیح میدددی که چی شده ، تو تلفن به مادری گفتی ، برا بابا گفتی ، برا بابا اجمدم توضیح دادای و منخجالت

البته متوجه بودم که کمی عصبی شدی و حس لجبازی و جلب توجه بهت دست داده ، چون چند بار دیدم چیزی که به میلت نبود سرتو میکوبیدی به زمین ، البته مراقب خودت بودی که سرت درد نگیره فقط می خواستی منو متوجه خودت کنی ...

دیگه تموم شد ...

الان  بامداد  جمعه اول آذر هستش و تقریباً یه هفته ایی میشه که شیر شیر مامان نخوردی گلم...

سخت نبود ، اما نمیدونم تو دل قشنگ و مهربونت چی میگذره، الهی مامان برات بمیره ...

من که دلم برا دوباره شیر دادنت هلاکه ، اونقدری که غروب به بابایی گفتم هوس یه نی نی کردمچشمک

این چند روز هم گذست تا اینکه  چهارشنبه برای چکاپ دو سالگیت بردمت دکتر

دکتر ازم خواست که زیاد بغلت نکنم ، چون فکر میکنی میخوام بهت شیر بدم و وقتی ندم غصه میخوری ...

خواست تا بابایی بقلت کنه و بیشتر از قبل بهت توجه کنه ...

و خواست تا من محبتمو کلامی بهت منتقل کنم ، ولی مگه میشه من نفسمو بغل نکنم ؟؟؟نبوسمش !!!

سعی میکنم اما سخته به خداااا..............

و گفت که اگه بازم دنبال جلب توجه بودی و خواستی خو زنی کنی ، توجهنکنم و برم سویی دگر...

خدا رو شکر که دیر خوابی های این چند وقتت بخاطر از شیر گرفتن نبود و دکتر نوید یه دندون تازه وارد رو بهم داد...

مبارکت باشه نفسم ، خدا قوت با چند تا مشکل دست و پنجه کردی تو این مدت ، دیگه حسابی مرد شدی هاماچ

خدا رو شکر قد و وزنت هم مثل همیشه عالی بود...

 

وزنت  12/5 کیلو   و  قدت 86 سانت

 

 

فرقے  نمـے  کند !! 

 

بگویم و بدانـے …! 

 

یا … 

 

نگویم و بدانـے..! 

 

فاصله دورت نمی کند …!!! 

 

وقتی در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ …! 

 

جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.: 

 

دلـــــــــ♥ـــــم…..!!!

 

زیباترین هدیه خدا ، رادین پسری تا این لحظه ، 2 سال و 17 روز و 15 ساعت و 16 دقیقه و 29 ثانیه سن دارد

 


 بعداً نوشت: ادیت این پست رو به اضافه عکسها رو صبح جمعه انجام دادم .

دل نوشت : تمام این مطلب رو با فشار شدیدی که از غصه رو قلبم بود نوشتم و حالا هم که نوشتم بازم آروم نشدم .

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

دیونه رادین
2 آذر 92 11:56
وایییییییییییییی مبارکه عزیزمممممممممممممم آخی نازی چقدر آروم و آقا بودی عسلم، آفرین مهربون مامانی بچم از الان قدرتو میدونه و خواسته محبتها و زحمتهایی که برا جشن تولدش کشیدی رو این طوری تلافی کنه
مامان مانلی
2 آذر 92 18:58
مبارک باشه عزیزم مرسی دوست خوبم
نیلوفر آبی
10 آذر 92 12:11
مبارکه عزیز دلم دیگه آقا شدی ها